تبليغاتX
یاس نو

همیشه خداحافظی کردن کار سختی است و هر وقت می خواهم از کسی یا چیزی خداحافظی کنم یاد لحظه ابتدای کلام و شروع آشنایی می افتم

هم در سلام و هم در خداحافظی غربتی نهفته است که وقتی به آن می رسی انگار هرگز دلت نمی خواهت با آن آشنا شود و حتی رویش را ببیند.

اما شروع رو به حرکت رفتن و گرما را حس کردن است و پایان؛ گویی تاریکی و سرما را تداعی می کند

 

در گذر میان این سلام و خداحافظ تجربیاتی گران به کارنامه زندگی اضافه می شود که بر لذت زیستن پس از آن می افزاید.

 

از آن جایی که من علاقه زیادی به وبلاگ نویسی دارم واز همان جایی که آدمی کله شق و بی احتیاط هستم و از آنجایی که احتیاط شرط عقل است و باز هم از آنجایی که زبان سرخ سر سبز را می دهد بر باد تصمیم بر تعطیلی این وبلاگ و خداحافظی با مخاطبان خوبش گرفتم

البته طرح ایجاد یک وبلاگ جدید اما این بار ناشناس در ذهنم هست که اگر کامل شود دوباره به جمع وبلاگ نویسان باز خواهم گشت. خیلی زود.

خیلی زود به میان آنهایی که مثل من عطر یاسی را که می بوییدم استشمام کردند، بر می گردم آنهایی مثل:

بادبادک که قدیمی ترین و پر و پا قرص ترین بود

باران، سپنتا، بلاگر فصل یاد که همیشه دوستش داشته و دارم و به دنبال فرصتی برای خوردن آیس پک آناناسی با او (البته مثل همیشه مهمان من) هستم

فرکینگ عزیز که آخرین روز این وبلاگ اولین روز آشنایی اش با آن بود

و مخاطب خوبی که از کشور کویت همیشه وبلاگم را چک می کرد بی آنکه بدانم کیست و بی آنکه نظری بدهد(به او هم پیشنهاد می کنم تا به آدرس الکترونیکی من پیامی بفرستد تا برایش آدرس بلاگ جدیدم را بفرستم یا شاید اندکی بشناسمش)

و بیشتر از همه نازنینی که برایم ننوشت اما گفتنی های زیادی دارد.

 

 

 

آری اینجا پایانی است بر یاس نو که خود آغاز دیگری خواهد بود و من همچنان خواهم گفت:

 

در میان خاطره ها رونق یاس را به یاد داشته باش !

 

 

دمتان گرم، باقی بقایتان ...

 

یاسر حسینی/ بیست و نه / 8 / هزارو سیصدو هشتاد و شش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 17:56  توسط یاسر حسینی 

....آن کلاغی که پرید

                       از فراز سر ما

                و فرو رفت در انديشه ی آشفته ی ابری ولگرد

                            و صدايش همچون نيزه ی كوتاهي، پهنای افق را پيمود

                                      خبر ما را با خود خواهد برد به شهر.......

وقتت بخیر نازنین

به زودی خداحافظی خواهم کرد

و از آن پس اینجا دیگر به روز نمی شود ...

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 21:7  توسط یاسر حسینی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 12:16  توسط یاسر حسینی  | 

امشب عروسی بود

ذهنم آشفته است

فریاد در گلو مانده را به خوبی حس می کنم

اشک در چشم را نیز هم

پیشانی سنگینی سر را تحمل نمی کند

کوچکی قلب من یا بزرگی اشتباه

اولی نزدیک تر است

نه به خاطر عزیزم

نه به خاطر خدا و نه به خاطر معامله با او

فقط برای آنکه سیبی دیگر گاز بزنم و حسی جدید تجربه کنم

اگر حسی نمناک و لرزاننده باشد هم عیبی ندارد

گویی حق تنهاست

و من نمی توانم نزدیکش شوم

 

اما در آینه که نگاه می کنم هنوز همانی هستم که همیشه بود است

و من به این بودن افتخار می کنم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 1:15  توسط یاسر حسینی  | 

به شانه ام می زنی که تنهایی را تکانده باشی؟

به چه دلخوشی؟

به تکاندن برف از شانه آدم برفی !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 15:55  توسط یاسر حسینی  | 

با همین دیدگان اشک‌آلود

از همین روزن گشوده به دود

به پرستو، به گل، به سبزه درود


به شکوفه، به صبحدم، به نسیم

به بهاری که می‌رسد از راه

چند روز دگر به ساز و سرود


ما که دل‌های‌مان زمستان است

ما که خورشیدمان نمی‌خندد

ما که باغ و بهارمان پژمرد


ما که پای امیدمان فرسود

ما که در پیش چشم‌مان رقصید

این همه دود زیر چرخ کبود

سر راه شکوفه‌های بهار

گریه سر می‌دهیم با دل شاد

...گریه‌ی شوق با تمام وجود

 

پی‌نویسی:

۱- شعر از فریدون مشیری

۲- این موضوع به مناسبت آستانه ماه رمضان و تولد یک سالگی وبلاگ کم حاصل من که ان شاءالله از این به بعد پر محصول‌تر می شود نوشته شده

۳- پاییز نزدیک شده و ازش خیلی لذت ببریم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 16:56  توسط یاسر حسینی  | 

بعد از مدت ها سلام

امروز روز تولد یکی از قدرتمندترین انسان های دنیا در همه زمان ها بود

چند تا از دوستان هم به صورت sms این روز رو تبریک گفتن آخه خدای ناکرده فامیلی من یه جورایی با این آقا خوبه مرتبته

اما من باز هم مثل همیشه از ارتباط دادن خودم با ایشون اصلا خوشم نمی آد چراش رو بعضی از نزدیکام  می دونن و نمی خوام اینجا بنویسم

فردا هم تولد 2 نفر دیگس که خیلی کارشون درسته یا به نوعی کار درست ترین آدم های دنیان

این روزها رو به همه خوانندگان وبلاگ تبریک می گم و امیدوارم خدا معرفت بیشتری از این بزرگوارها به همه مسلمونا و مخصوصا شیعه ها بده

جالب بود سر شبی با عزیزی صحبت می کردم بهش گفتم:

میگن حضرت ابوالفضل(ع) وقتی شهید شدن دست نداشتن اما سال هاست بدون دست گره هایی باز می کنن که خیلی ها از باز کردنش عاجز هستن تو هم دعا کن تا مشکل ما رو هم حل کنند

 

اما بلافاصله که تلفن قطع شد پشیمون شدم از حرفی که زدم آخه خیلی خنده داره که بخوام ...

 

امروز چند بار یاد این جمله از جبران خلیل جبران افتادم که میگه:

خدایا به من فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کند

 

این از اون جمله هاست که من معتقدم همین یک اثر می تونه خیر دنیا و آخرت رو برا یه نفر به دنبال بیاره

مثل اذان موذن زاده اردبیلی و مثل خیلی چیزای دیگه

 

راستی شما در این مورد چی فکر می کنید؟

واقعا همین جوریه؟

واقعا باید متوقع نبود که دنیا و مردمش مطابق میل آدم رفتار کنند؟

من که خیلی جدی با آقای خلیل جبرای موافقم

 

ضمنا من نگفتم این دو 3 روز عید هستند و عیدتون مبارک آخه عید روزیه که در اون روز نافرمانی خدا رو نکنیم برا شما این جور بوده؟

خوش به حالتون . . .

حسینی باشید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 23:59  توسط یاسر حسینی  | 

انسان زاده شدن ، تجسد وظیفه بود:
توانِ دوست داشتن و دوست داشته شدن
توانِ شنفتن
توانِ دیدن و گفتن
توانِ اندُه گین و شادمان شدن
توانِ خندیدن به وسعت دل، توان گریستن از سویدای جان
توانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شُکوه ناکِ فروتنی
توانِ جلیل به دوش بردنِ بار امانت
و توانِ غمناکِ تحمل تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان.

انسان
دشواریِ وظیفه است.


"احمد شاملو"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 14:48  توسط یاسر حسینی  | 

در خانه زیر پنجره گل داد یاس پیر

دست از گمان بردار، بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار

مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را در آشیان نشسته است . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 17:40  توسط یاسر حسینی  | 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 19:26  توسط یاسر حسینی  |